تبليغاتX
جیحون

جیحون

اگر حقایق با تئوری تو مطابقت نمی کند حقایق را تحریف کن. (انیشتین)

هزار سوال در نگاهش
گله ای آهو
در رویایش
گوش هایش پر از حسرت
به من زل زده است
با دندانهای تنهایش
با پنجه هایی نومید
پلنگی وحشی
نگاهش رعدی است
که درخت را می ترساند
و اگر نعره بکشد
رودی از مسیر خود خارج می شود
پلنگی وحشی
که زخم صخره های بلند
و دشت هایی از آهوها ، لرزان را
هنوز به یاد می آورد
پلنگی وحشی
در حسرت هجوم
پشت میله ها ایستاده است
پلنگی وحشی
که بی کمین و بی زحمت
گوشتی را در کنارش انداخته اند
شجاعتش را خراش داده است
ودهانش را زخمی کرده است

                                                                       "بالا صادق"

 

 

می خواهم با تو
با درد بازویت
و باران و مهی که از پشت سر می آید
تنها باشم
باران راه را ادامه می دهد
و مه پایش را به زمین می کشد
و از شاخه های باران خورده  رویا می ریزد
همچون نمکی بر سرمان
بر فاصله لبهامان
شکوفه های سیب
همچون توری سفیدی جمع می شوند
و اندوه
وندیدنت نزدیک می شود
از چشمانم
از لرزش انگشتانم
خواهی دید
بوسه ای را که از دلم می گذرد
تو بوی شکوفه ، بوی باران ، بوی سیب می دهی

                                                                                  "چنگیز علی اوغلو"


+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت16:4توسط علیرضا جهانشاهی | |

نه خمره ای از نشاط سـاقی مانده است

نه گلشنــی از عطــر اقـاقـی مانده است

با این سر سر به زیر و با این دل خون

آه ای وطنم از تو چه باقی مانده است؟!

+نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت20:26توسط علیرضا جهانشاهی | |

چند سال پیش که مرتکب شعر شدم ، فکر می کردم که شاعر یعنی دستی که گلوی خیلی ها را می گیرد تا حرف های مفت کمتر شود. تا رهایی مثل کشته ای برخیزد و امید مثل فرفره ای در دست مردم بچرخد .بعداً فهمیدم یک عده ی شقّ و رق هم هستند که هیچ نسبتی با کلمه ندارند و مدعی قوّالی و سخنوری اند . این عده علاوه برآنکه تیتر هردم بیل روزنامه های زردند ، مثـل کفش های میـرزانـوروز به هـر طـرف که پرتشـان می کنـی ، برمـی گـردند و نظریـاتی مـن بـاب شـعر ، از معده هایشان صادر می کنند که حتماً هم با امدادهای غیبی از تریبون های گوناگون پخش می شود .

 اینـها فقـط کـم مانده لحاف و تشکشان را هم در جشنواره ها پهن کنند که البته حق هم دارند ، شاعری می تواند شغل پردرآمدی باشد ، اگر به اهل قبور هم سری بزنی ! البته به قول یکی از رفقا : با این سکه ها مگر دندان کرم خورده شان را طلا کنند .

 ذکر مصیبت را نیز فراموش نمی کنم که روی صحبتم مستقیماً با هر جنبنده ای است که در جشنواره های ممالک راقیه می رود و می آید . اولا که اگر در این سرای درآئی ، دیگر تو را نمی هلند ، یعنی مجبوری پالانت را تا آخر عمر از این جشنواره به آن جشنواره بکشی و ایـن دو دلیل دارد : یکـی همـراهی با دوستـان متـرقی و خوش مرام و دیگری هوای  گرفتن ( سکه _ ماهی ) که در سر  می افتد  و  جا خوش می کند و الی آخر.

 ثانیا این جشنواره ها از ریشه حیثیت ادبی ندارند ؛ نه در  اثر ، نه در بررسی اثر . یعنی جناب شاعر ، شعرش را متناسب باآنچه دیگران می خواهند ، بسته بندی می کند . بعد  واقعه ای را  که  در  تاریخ  فلان  رخ  داده ، عیناً می گذارد در وزن و قـافیه ها ر ا می چیند و مخـاطـب را خرفهـم می کند . داوران ساده دل نیز جمله ها و کلمه ها را بنا به مضمون خواسته شده متر می کنند و نمره می دهند و بـدیـن ترتیـب قد و وزن شـاعـر به انـس و جـن معرفی می شود !

 القصه، بی غرض و بی مرض، سر کلام را بیشتر از این نمی کشم و بـرای این عده ی آستیـن ورمـالیـده دعا می کنم که شفای عاجل یـابند و دوباره سر سفـره ی پـدر و مادرشـان بنشینند و دستشـان را از جیـب خلایق در بیاورند و از راه خطا برگردند و برگردند ! !

 

                                                            علیرضاجهانشاهی

 

+نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت22:14توسط علیرضا جهانشاهی | |

 

رنج این رنج اگر از همه دلگیرم کرد

مشت هایی که به دیوار زدم پیرم کرد

عقل دیوانه شد از این همه سرگردانی

ناگزیر آمد و پابسته زنجیرم کرد

سنگ در رایحه بوته نعنا گم شد

سنگ چرخی زد و در آینه تصویرم کرد

تخت بند بدنم پاره آتش شده بود

عاقبت معجزه شد خواب تو تعبیرم کرد

چون در این سفره کسی نان حلالی نگذاشت

قوت من غم شد و غم خوردن من سیرم کرد

"دست بردار ازین در وطن خویش غریب"

وطنم بود که چون کوه زمین گیرم کرد 

+نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت11:30توسط علیرضا جهانشاهی | |

همیشه چیزی را بنویس که بتوانی زیرش را امضا کنی

                                                                                        ( ناپلئون)

+نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت1:33توسط علیرضا جهانشاهی | |

آتش پرست بود
حتی در تابستان
وایمانش درختان را آزار می داد

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت3:7توسط علیرضا جهانشاهی | |

درست مثل یک کامیون
مثل یک قطار
مثل چیزی که تنها بزرگ بود و غمگین زندگی کردم

وکسی نگفت :
چرا مثل یک قطار
چرا مثل یک کامیون؟!

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت3:1توسط علیرضا جهانشاهی | |

به آتش میکشانم بی تو یک شب دفتر خود را

اگر اندیشه کافی نیست می بخشم سر خود را

جهنم یا بهشت اینک چه فرقی می کند بی تو

که قبل از روز محشر می دهم من کیفر خود را

چنان دلواپسم در آخرین ساعات این هجرت

که می ترسم ببینم لحظه های آخر خود را

اگر می شد که خشتی مرده را با خویش می بردیم

به روی شانه می بردم ازین پس کشور خود را

به این سرو تناور رحم جایز نیست ای پاییز

حلالت می کنم سر شاخه های دیگر خود را

سراپا غرق آتش می شوم تا روز رستاخیز

به آب نیروانا می دهم خاکستر خود را

+نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت15:15توسط علیرضا جهانشاهی | |

+نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت22:8توسط علیرضا جهانشاهی | |

چهار زن در پشت دیوار شکسته

                     با سایه ای کج و معوج

یکی پیراهنی را می شوید

یکی با تاس مسی آب بر می دارد

دیگری به عضلات مرد آهنگر خیره شده

چهارمی را قبلا ندیده بودم

                  روی پنجه هایش بلند شده بود

                                ودستمال نازکی را تکان می داد...

+نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت19:45توسط علیرضا جهانشاهی | |

برف نمی تواند مرگ را بپوشاند

باد نمی تواند

آمدند

رگهایت را با تسمه ی تاریک بستند

ودلت را به دشواری کشتند

زیبایی تو کوتاه بود

مثل دری که ناگهان بسته می شود

متین و بزرگوار

چون پیامبری که به پهلوی راست می خوابد

مرگ را تحمل کن

تنها با کمی خستگی

خواب های بیشتری می بینند

کارگرانی که چند ایستگاه بعد از تو پیاده می شوند 

+نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت19:40توسط علیرضا جهانشاهی | |

پرنده ها در مسير صدايم نشستند

جنگ درخت ها را كوتاه كرده بود

و من با مفصل هايم از تنگه ي تاريك مي گذشتم

سرم را در گودالي كوچك فرو بردم

جنگلي در پيشاني ام مي سوخت

سربازي بودم

با استخوان هايي پوك

و همسرم

رودخانه اي كه دست هايم را مي شست .

+نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت19:37توسط علیرضا جهانشاهی | |

به زخم و زخمه ی این روزها گواه منم

گلوی تشنه تویی٬ دجله ی تباه منم

سلام ای که به بغداد می بری دل را

کجاست پیرهنت؟ کیفر گناه منم

برادرانه به دیدارم آمدی٬ بنشین

به ترک سر بنشین٬ زین سپس کلاه منم

تو ای که از قبل زهر دائم الخمری

شراب خانگی از خمر گاه گاه منم

رگ مرا بزن و فتنه ی مرا بنشان

که ننگ آتش و زرتشت اشتباه منم

خدای را دستی٬ ناخدای را دستی!

بگیر دست مرا٬ خلقت سیاه منم

+نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت19:32توسط علیرضا جهانشاهی | |

دست تو اگر به دامن دل نرسد

این بوسه و این عشق به حاصل نرسد

من بار امانت تو را خواهم برد

هرچند که بار کج به منزل نرسد

 

 

بی تو به سیاه چال غم افتادم

هرچند هزار بار٬ کم افتادم

با دیدن میله ها و زندان بان ها

یکباره به یاد وطنم افتادم

 

 

دیدم که فرشته و بشر می گریند

پیغامبران خیر و شر می گریند

روزی که به هر طرف سری می افتد

بر کشته ی من هزار سر می گریند 

+نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت19:22توسط علیرضا جهانشاهی | |