|
هزار سوال در نگاهش "بالا صادق" می خواهم با تو "چنگیز علی اوغلو"
نه خمره ای از نشاط سـاقی مانده است
نه گلشنــی از عطــر اقـاقـی مانده است با این سر سر به زیر و با این دل خون آه ای وطنم از تو چه باقی مانده است؟!
چند سال پیش که مرتکب شعر شدم ، فکر می کردم که شاعر یعنی دستی که گلوی خیلی ها را می گیرد تا حرف های مفت کمتر شود. تا رهایی مثل کشته ای برخیزد و امید مثل فرفره ای در دست مردم بچرخد .بعداً فهمیدم یک عده ی شقّ و رق هم هستند که هیچ نسبتی با کلمه ندارند و مدعی قوّالی و سخنوری اند . این عده علاوه برآنکه تیتر هردم بیل روزنامه های زردند ، مثـل کفش های میـرزانـوروز به هـر طـرف که پرتشـان می کنـی ، برمـی گـردند و نظریـاتی مـن بـاب شـعر ، از معده هایشان صادر می کنند که حتماً هم با امدادهای غیبی از تریبون های گوناگون پخش می شود . اینـها فقـط کـم مانده لحاف و تشکشان را هم در جشنواره ها پهن کنند که البته حق هم دارند ، شاعری می تواند شغل پردرآمدی باشد ، اگر به اهل قبور هم سری بزنی ! البته به قول یکی از رفقا : با این سکه ها مگر دندان کرم خورده شان را طلا کنند . ذکر مصیبت را نیز فراموش نمی کنم که روی صحبتم مستقیماً با هر جنبنده ای است که در جشنواره های ممالک راقیه می رود و می آید . اولا که اگر در این سرای درآئی ، دیگر تو را نمی هلند ، یعنی مجبوری پالانت را تا آخر عمر از این جشنواره به آن جشنواره بکشی و ایـن دو دلیل دارد : یکـی همـراهی با دوستـان متـرقی و خوش مرام و دیگری هوای گرفتن ( سکه _ ماهی ) که در سر می افتد و جا خوش می کند و الی آخر. ثانیا این جشنواره ها از ریشه حیثیت ادبی ندارند ؛ نه در اثر ، نه در بررسی اثر . یعنی جناب شاعر ، شعرش را متناسب باآنچه دیگران می خواهند ، بسته بندی می کند . بعد واقعه ای را که در تاریخ فلان رخ داده ، عیناً می گذارد در وزن و قـافیه ها ر ا می چیند و مخـاطـب را خرفهـم می کند . داوران ساده دل نیز جمله ها و کلمه ها را بنا به مضمون خواسته شده متر می کنند و نمره می دهند و بـدیـن ترتیـب قد و وزن شـاعـر به انـس و جـن معرفی می شود ! القصه، بی غرض و بی مرض، سر کلام را بیشتر از این نمی کشم و بـرای این عده ی آستیـن ورمـالیـده دعا می کنم که شفای عاجل یـابند و دوباره سر سفـره ی پـدر و مادرشـان بنشینند و دستشـان را از جیـب خلایق در بیاورند و از راه خطا برگردند و برگردند ! ! علیرضاجهانشاهی
رنج این رنج اگر از همه دلگیرم کرد مشت هایی که به دیوار زدم پیرم کرد عقل دیوانه شد از این همه سرگردانی ناگزیر آمد و پابسته زنجیرم کرد سنگ در رایحه بوته نعنا گم شد سنگ چرخی زد و در آینه تصویرم کرد تخت بند بدنم پاره آتش شده بود عاقبت معجزه شد خواب تو تعبیرم کرد چون در این سفره کسی نان حلالی نگذاشت قوت من غم شد و غم خوردن من سیرم کرد "دست بردار ازین در وطن خویش غریب" وطنم بود که چون کوه زمین گیرم کرد
همیشه چیزی را بنویس که بتوانی زیرش را امضا کنی
( ناپلئون)
آتش پرست بود
درست مثل یک کامیون وکسی نگفت :
به آتش میکشانم بی تو یک شب دفتر خود را
اگر اندیشه کافی نیست می بخشم سر خود را جهنم یا بهشت اینک چه فرقی می کند بی تو که قبل از روز محشر می دهم من کیفر خود را چنان دلواپسم در آخرین ساعات این هجرت که می ترسم ببینم لحظه های آخر خود را اگر می شد که خشتی مرده را با خویش می بردیم به روی شانه می بردم ازین پس کشور خود را به این سرو تناور رحم جایز نیست ای پاییز حلالت می کنم سر شاخه های دیگر خود را سراپا غرق آتش می شوم تا روز رستاخیز به آب نیروانا می دهم خاکستر خود را
چهار زن در پشت دیوار شکسته
با سایه ای کج و معوج یکی پیراهنی را می شوید یکی با تاس مسی آب بر می دارد دیگری به عضلات مرد آهنگر خیره شده چهارمی را قبلا ندیده بودم روی پنجه هایش بلند شده بود ودستمال نازکی را تکان می داد...
برف نمی تواند مرگ را بپوشاند
باد نمی تواند آمدند رگهایت را با تسمه ی تاریک بستند ودلت را به دشواری کشتند زیبایی تو کوتاه بود مثل دری که ناگهان بسته می شود متین و بزرگوار چون پیامبری که به پهلوی راست می خوابد مرگ را تحمل کن تنها با کمی خستگی خواب های بیشتری می بینند کارگرانی که چند ایستگاه بعد از تو پیاده می شوند
پرنده ها در مسير صدايم نشستند
جنگ درخت ها را كوتاه كرده بود و من با مفصل هايم از تنگه ي تاريك مي گذشتم سرم را در گودالي كوچك فرو بردم جنگلي در پيشاني ام مي سوخت سربازي بودم با استخوان هايي پوك و همسرم رودخانه اي كه دست هايم را مي شست .
به زخم و زخمه ی این روزها گواه منم
گلوی تشنه تویی٬ دجله ی تباه منم سلام ای که به بغداد می بری دل را کجاست پیرهنت؟ کیفر گناه منم برادرانه به دیدارم آمدی٬ بنشین به ترک سر بنشین٬ زین سپس کلاه منم تو ای که از قبل زهر دائم الخمری شراب خانگی از خمر گاه گاه منم رگ مرا بزن و فتنه ی مرا بنشان که ننگ آتش و زرتشت اشتباه منم خدای را دستی٬ ناخدای را دستی! بگیر دست مرا٬ خلقت سیاه منم
دست تو اگر به دامن دل نرسد
این بوسه و این عشق به حاصل نرسد من بار امانت تو را خواهم برد هرچند که بار کج به منزل نرسد بی تو به سیاه چال غم افتادم هرچند هزار بار٬ کم افتادم با دیدن میله ها و زندان بان ها یکباره به یاد وطنم افتادم دیدم که فرشته و بشر می گریند پیغامبران خیر و شر می گریند روزی که به هر طرف سری می افتد بر کشته ی من هزار سر می گریند
|
About
Home
|